شرمندگی

اومده جلوی در دستشویی و همینطور که داره با من حرف میزنه رو مسواکش خمیر دندان می زنه .منم تو آشپزخونه مشغولم.یهو حرفش قطع میشه و میگه : وای مامان ...خمیر دندون ریخت رو فرش...

نگاه میکنم می بینم دو سه برابر بیشتر از حجمی که رو مسواکشه روی قالیچه جلوی دستشویی ریخته.به آرومی میگم : اشکالی نداره تو مسواکت رو بزن من خودم تمیزش میکنم.

یه لبخند گنده میاد رو صورتش و میگه :‌مامان دستت درد نکنه اینقدر فهمیده ای...!

خجالت می کشم به اندازه همه دفعاتی که مامان فهمیده ای نبودم و برای چیزای کوچیک لحظه هامون را خراب کردم...بچه ها خیلی می فهمن ولی ما فقط به قد و قواره کوچولوشون نگاه می کنیم...

/ 5 نظر / 187 بازدید
ابرهای سیاه وسپید

[قلب]

اذردخت

عزیزم چه پسر نازی داری خدا حفظش کنه بچه ها واقعا فرشته اند.

نبات

ماشالا چه پسری ... خدا براتون نگه داره ... من خیلی کم پیش میاد به کسی حسودی کنم. اما امشب به شما حسودی کردم. شما خیلی خوشبختید که یک پسر شاد و سالم دارید. امیدوارم خداوند این شادی را براتون همیشگی کنه.